#گریان_تر_از_گریان_پارت_269

به خودم که اومدم داخل حیاط خونه بودم باشوق فراوان شروع به چرخیدن کردم میچرخیدم و باخودم حرف میزدم و بلند بلند میخندیدم.

بارونم همراه با برف بود درواقع یه جورایی برف و بارون باهم بود.تبدیل شده بودم به موش ابکشیده.

حدود بیست دقیقه همونجا باخودم حرف زدم و خندیدم در اخروقتی خسته شدم راه خونه رو پیش گرفتم همونطور که سرم پایین بود به سمت در میرفتم که به یه جسم سنگین برخورد کردم سرم رو بالا اوردم واااای قلبم ریخت داداش طاها داشت با لبخند نگام میکرد با همون لبخند گفت:علیک سلام خانوم کوچولو.

_سلام داداش جونم خوبی؟؟؟؟وای داداش اولین برف امسالم بالاخره اومد.

به همراه داداش وارد خونه شدیم بعد از سلام بامارال همونجا روی مبل نشستم تا یکم گرم بشم داداش کنار مارال نشست و رو به من ادامه داد:

_میدونستی خیلی بچه ای هستی.مثل این بچه های پنج ساله از اومدن برف خوشحال شدی و ذوق کردی اخه تو رو چه به ازدواج وقتی هنوز بچه ای.

_بله دیگه مگه بده ادم روحیه اش بچه گانه و شاد باشه.......کمی مکث کردم داداش الان چی گفت با تعجب گفتم:چی داداش؟؟؟ازدواج.

_بله ازدواج....

romangram.com | @romangram_com