#گریان_تر_از_گریان_پارت_263
ارسلانو در اغوش گرفته تا شاید کمی اروم بشه وااااااای خدا قسم میخورم تا شش هفت سال بعد از ازدواجم بچه دار نشم به معنای واقعی توی همین دوساعتی که مارال گذاشتش پیشم و رفته حمام دیوونم کرده.
شرارت توی صورت این بچه موج میزنه به چشماش که مژه های پرپشتش به ارومی داشت روشون قرار میگرفت و بالاخره بعد از اینکه ده سال منو پیرتر کرد به خواب میرفت نگاه کردم.الهی خاله فدات بشه که اینقدر تو نازی.
به ارومی توی تختش گذاشتمش و همونجا کنار تخت روی صندلی نشستم...ارسلان کوچولو با امروز شد پونزده روزه...چقدر زود پونزده روز از زندگیش توی این کره ی خاکی میگذره بهش چشم دوختم زیر لب زمزمه کردم:اگه بدونی پا توی چه دنیایی گذاشتی از اومدنت پشیمون میشی.
نفس عمیقی کشیده و به تابلوی روبه روم خیره شدم تابلوی یه دریای طوفانی بود که عجیب طوفانی بودنش منو اروم میکرد.
به فکر فرو رفتم حدود نه ماهه که از کانادا برگشتم و تقریبا میشه گفت حدود سه ماهه که به حسم نسبت به هومن پی بردم سه ماهی که بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت از روز بیمارستان با هومن برخورد داشتم ولی همش در حد احوالپرسیای ساده بوده وتمام.اینروزا دارم به این نتیجه میرسم که شاید یه نفر زندگیمو طلسم کرده که هیچ کاری از پیش نمیبرم......
هه تنهاچیزی که تا بحال بهش گرفتار نشده بودم خرافاتی بودن بود که اونم الان به لطف جناب رضائی و سنگ بودنش شدم واقعا مگه نمیگن دل به دل راه داره پس چرا فقط من دارم از درد عشق رو به دیوونگی میرم.
با صدای مارال از فکر بیرون اومدم درو باز کرد و با صدای تقریبا بلندی گفت:هستی...ارسلان کجایین؟
_هیییییییییس ساکت باش تازه خوابیده وای مارال تو چه صبری داری دیوونم کرد چطوری شبانه روز میتونی تحملش کنی؟
romangram.com | @romangram_com