#گریان_تر_از_گریان_پارت_261

دوباره صدای گیراش رو شنیدم:خیلی بده اینقدر غصه هاتو توی دلت بریزی که یه دفعه ای به این شکل سرباز کنه..

با صدای گرفته ای گفتم:راستش میدونم شما به هیچ عنوان از من و شخصیتم خوشتون نمیاد ولی.

نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم با جدیت گفت:برداشتای خانوما همیشه برعکسه من هیچوقت هیچوقت نه از شما و نه از شخصیتتون بدم نیومده این تعبیرات ذهن خود شماست.

لبخندی زد و گفت:که مثل همیشه غلط از اب دراومده.

وااای خدا یکی منو بگیره غش نکنم خدایا شکرت همین برام کافیه تا روزنه ی امیدی توی قلبم بوجود بیاد همین برام کافیه تا همه ی غمای گذشته امو فراموش کنم.

ادامه داد:الانم اگه فکرمیکنین میتونم شنونده ی خوبی باشم حاضرم به درددلاتون گوش بدم تا اروم بشین.

نگاهی بهش کردم خدایا توی این چشما چی بود که اینقدر دراروم کردن من ماهربود.

به رو به روم خیره شدم و گفتم:گاهی وقتا توی زندگی یه اتفاقاتی میوفته که در بهترین لحظات و شادترین مواقع وقتی به یادمیاریشون همه چیز به هم میریزه...اسم ارسلان اسم مورد علاقه ی بابا بود همیشه میگفت دوست داره اسم یکی از نوه هاش ارسلان باشه دلم گرفت چون خاطرات تلخ گذشته امو به یاد اوردم سخته وقتی به گذشته برگردی ببینی از توی یه ماشین بین چهارسرنشین فقط تو زنده موندی تا عذاب بکشی...نمیدونم داداش بهتون گفته یانه ولی من تمام خانوادمو توی یه حادثه ی تلخ و شوم از دست دادم قبل از اون حادثه من لقب شادترین شخص فامیل رو داشتم ولی حالا...با کمی مکث پوزخندی زده و گفتم:الان خودتون دارین میبینین قضاوت با خودتون.

romangram.com | @romangram_com