#گریان_تر_از_گریان_پارت_260


هومن روی نیمکت درست کنارم نشسته بود.این چرا همیشه یه جوری میاد که ادم نمیفهمه قلبم داشت از شدت ترس از جا کنده میشد.

نگاهی بهم کرد و گفت:اتفاقی افتاده؟؟؟_نه چه اتفاقی؟_قصدم فضولی نیست ولی این که یه دفعه ای از اتاق اومدین بیرون باعث شد حس کنم از یه چیزی ناراحتین.

لبخندی روی ل*ب*م نشست چه حس خوبیه وقتی کسی که دوسش داری حالتو درک میکنه صادقانه گفتم:یاد پدرومادرو برادرم افتادم.نمیدونم داداش بهتون گفته یا نه ولی...

بغض کردم اولین قطره ی اشکم روی صورتم فروافتاد هومن با تعجب گفت:هستی داری گریه میکنی؟

در بین بغض لبخندی زدم با وجود اینکه اولین بار نیست بدون پسوند و پیشوند اسممو صدام میکنه ولی اینبار حس خیلی شیرینی بهم دست داد.

دستمالی از داخل جیبش دراورد به سمتم گرفت و گفت:اشکاتو پاک کن و دیگه هم هیچوقت جلوی من گریه نکن.

دستمالو ازش گرفتم اون لحظه میخواستم فقط از بودنش استفاده کنم بعدا توی دلتنگیام به معنی تمام حرفا و کاراش فکر میکنم.


romangram.com | @romangram_com