#گریان_تر_از_گریان_پارت_259

با صدای نوشین خانوم از فکر بیرون اومدم.رو به مارال و داداش گفت:راستی برای این بچه اسم انتخاب کردین؟

مارال:من که برام فرقی نمیکنه هرچی طاها دوست داره من سلامتیش برام مهم بود که به لطف خدا سلامته.

داداش:منم دقیقا فقط سلامتیه بچه برام مهم بود ولی خب یه اسم در نظر دارم که اگه بقیه موافق بودن همینو بذاریم روش...کمی مکث کرد و گفت:به نظر من ارسلان اسم قشنگیه.

همه شروع به تعریف از اسم انتخابی داداش کردن اما نگاه من و مارال توی هم قفل شد ارسلان اسم مورد علاقه ی بابا بود همیشه میگفت دوست داره اسم یکی از نوه هاش ارسلان باشه...میگفت چون اسم حامدو مامان خیلی دوست داشته نتونسته روی حرفش حرف بزنه وگرنه حتما اسم حامدو میذاشت ارسلان.قربون داداش بشم که اینقدر همه ی کاراش قشنگه و به دل میشینه.میدونست این اسمیه که مارال قلبا دوست داره بذاره روی پسرش ولی دوست نداشت چیزیو به داداش تحمیل کنه با اینکار بهش فهموند که نظرات مارال براش از هرچیزی مهمتره.

راستی امروز نهم اذر بود نهم اذر روز تولد حامد بود روز تولد تک برادرم پس بچه ی دوم مارالم اذری بود نگاهی به ارسلان یک روزه انداختم و توی دلم گفتم:روز تولدت با تولد داییت فقط یه روز فرق داره عزیز خاله.

دیگه تحمل اون فضا رونداشتم.عذر خواهی کوتاهی کرده و اتاقو ترک کردم.

روی نیمکت داخل حیاط بیمارستان نشستم دور از همه روی یه نیمکت نشسته بودم یه جای خلوت افتاب غروب کرده قطره ی اشکمو قبل از اینکه روی صورتم فرود بیاد گرفتم.

با شنیدن یه صدای اشنا یه متر پریدم هوا.

romangram.com | @romangram_com