#گریان_تر_از_گریان_پارت_257
داداش:دست شما دردنکنه دیگه این یعنی باباش زشته.
مارال لبخندی زد زیاد نمیتونست بخنده بخیه هاش درد میگرفت داداش ب*و*سه ای روی دستش زد و گفت:قربون خانوم خودم بشم که اینقدر تکه غصه نخور یکم که بزرگ بشه به خاطر این عذابی که باعث شده تو بکشی حسابی تنبیهش میکنم.
اتاقو ترک کردم حس میکردم انجام این کار الان لازمه مهرسا روی تخت کنار مارال به خواب رفته بود.
وارد حیاط بیمارستان شدم.نگاهی به ساعت انداختم5 بعدازظهرو نشون میداد دیروز این موقع چه ترسی توی وجودم بود...مارال دوساعت بعد از عمل به هوش اومد وقتی بچه شو دید اینقدر با لذت بهش شیر داد که انگار داره لذت بخش ترین کار دنیا رو انجام میده.
نوشین خانوم نیم ساعت پیش باهام تماس گرفت و گفت هرچی به خونه و گوشی مارال زنگ زده کسی جواب نداده نگران شده خبرو که بهش دادم خیلی خوشحال شد و الان فکر میکنم توی مسیر بیمارستان باشن.
از صبح عده ای از اقوام که در تهران زندگی میکنن اومدن برای ملاقات...با شنیدن یه صدای اشنا به عقب برگشتم نوشین خانوم بود به سمتش رفتم لبخندی زدم و با شادی گفتم:سلام نوشین جون.
_سلام عزیز دلم خاله شدنت مبارک باشه خانوووم_متشکرم.
به سمت اقا کامیار و هومن برگشته و سلامی بهشون دادم رو به اقا کامیار گفتم:خیلی لطف کردین تشریف اوردین.
romangram.com | @romangram_com