#گریان_تر_از_گریان_پارت_256
همون لحظه در برای سومین بار باز شد و یه نوزاد سفید و تپل و پرمو که روی تخت کوچیکی به خواب رفته بود بیرون اوردن.
الهی من فداش بشم!مهرسا با دیدنش اینقدر خوشحال شد که گفتم الانه از شدت خوشحالی بزنه زیر گریه.
رو به داداش گفتم:داداش نمیخوای بیای پسرتو ببینی.
داداش که انگار تا اون زمان اصلا توی یه حال و هوای دیگه ای بود از جاش بلند شد و به سمتمون اومد با دیدن بچه لبخندی زد و زیر لب گفت:تصمیم داشتم به دنیا که اومدی یه تنبیه درست و حسابی بکنمت که اینقدر خانوممو اذیت کردی عمر بابا.
با دیدن خوشحالی داداش و مهرسا بعد از مدتها منم از ته دل خوشحال شدم اشک شوق میریختم که خدا چنین لطفی نسبت بهمون داشته و این فرشته ی کوچولو رو بهمون هدیه کرده.
12ساعت بعد
ب*و*سه ای روی پیشونی مارال زدم و گفتم:تبریک میگم خواهری کوچولوت مثل مامانش ناز و خوشگله.
romangram.com | @romangram_com