#گریان_تر_از_گریان_پارت_255
داداش به سرعت از جاش بلند شد مهرسا هم کنار در نشسته بود.با عجله گفتم:چی شد دکتر عمل خوبی داشتین؟
دکتر:خانوم اتشین از شما که دکترین بعیده اینقدر کم صبر باشین اگه اینقدر نگران بودین میتونستین خودتونم داخل اتاق عمل حضور داشته باشین.
_دکتر لطفا الان فقط بگین حال خواهرم چطوره؟؟؟
لبخندی زد و گفت:مادر و بچه هردو سالمن..بچتونم پسره یه پسر خوشگل و تپلِ.
نفس راحتی کشیدم و خودمو روی نیمکت انداختم این همه استرس برای یه روز خیلی زیاد بود لبخند از روی لب داداش جمع نمیشد مهرسا هم که از خوشحالی توی پوست خودش نمیگنجید.
در اتاق عمل باز شد و مارال رو بیهوش بیرون اوردن تا به بخش منتقلش کنن.
داداش طاها با چنان عشق و علاقه ای بهش خیره شده بود که از وصفش عاجزم مارالو که بردن روی نیمکت نشست و گفت:خدایا شکرت..
به سمت پرستاری که از اتاق بیرون اومد رفتم و گفتم:خسته نباشین.راستی بچه کجاست؟؟؟_ممنون تبریک میگم خانوم اتشین، بچه رو هم الان میارن.
romangram.com | @romangram_com