#گریان_تر_از_گریان_پارت_254
_هیچی نیست خاله جون سریع به بابا زنگ بزن بگو خودشو برسونه بیمارستان.بهش بگو درد زایمان شروع شده زنگ بزنه به پزشک معالج مارال خبر بده بگه ماداریم میریم بیمارستان.
به سرعت خودشو به تلفن رسوند و همینطور که مشغول با داداش بود رفت داخل اتاقش میدونستم رفته تا حاضر بشه محال بود توی خونه بمونه وابستگی شدیدی به مارال داشت.
اینکه چطور لباساشو تنش کردم و رسوندمش به ماشین رو حتی خودمم متوجه نشدم.
در تمام طول راه با صدای بلند از روی درد ناله میکرد حتی چراغ قرمزارو هم رد میکردم.به محض توقف ماشین مهرسا بیرون پرید تا به پرستارا خبر بده.منم به مارال که رو به بیهوشی بود کمک کردم تا روی برانکارد دراز بکشه.
.
چشم به در اتاق عمل دوخته بودم سه ساعتی میشد بردنش داخل اتاق عمل هنوز هیچ خبری ازش به ما ندادن.
از جام بلند شدم طاقتم واقعا تموم شده بود...تا خواستم در اتاق عملو باز کنم و برم ببینم چی شده دکتر اومد بیرون.
romangram.com | @romangram_com