#گریان_تر_از_گریان_پارت_253
نگاهی به ساعت انداختم پنج و نیم بعدازظهرو نشون میداد از شدت بیکای و بی حوصلگی و برای فرار از این محیط کسل دارم میرم بیرون.من نمیدونم چجوری بعضی از ادما میگن کارامون اینقدر زیاده که وقت سرخاروندنم نداریم من که با وجود اینکه الان شاغلم هستم هیچوقت با کمبود زمان مواجه نمیشم.
کیفمو برداشتم و بعد از خاموش کردن چراغ اتاق به سمت سالن راهی شدم.
قبل از اینکه به سمت پایین برم به سمت اتاق مارال رفتم تا بهش خبر بدم دوساعته رفته تو اتاقش بیرونم نیومده.
ضربه ای به در زدم یه صدا مثل ناله اومد با ترس درو باز کردم مارال روی زمین افتاده بود و از درد به خودش میپیچید.
کیفمو انداختم روی زمین و به سمتش رفتم...روی زمین افتاده بود کنارش نشستم سرش رو توی ب*غ*ل گرفتم و گفتم:چی شده مارال؟؟؟؟از شدت درد نمیتونست حرف بزنه اشکاش شروع به ریزش کرد به سختی گفت:دارم میمیرم هستی فکر کنم وقتشه.
با ترس بهش خیره شدم دست و پامو گم کرده بودم خیر سرم خودم دکتر این مملکتم خواستم به امبولانس زنگ بزنم ولی تا اون موقع این از درد بیهوش میشد.
به سمت کمد رفتم تا لباساشو بردارم از همونجا مهرسا رو صدا زدم.
بعد از چند دقیقه اومد توی اتاق با دیدن مارال با ترس به سمتش رفت و با بغض گفت:خاله جون چی شده چرا مامان اینجوری شده.
romangram.com | @romangram_com