#گریان_تر_از_گریان_پارت_251

هومن از همه خداحافظی کرد و رفتا تا ماشینو روشن کنه بغض بدی توی گلوم نشسته بود..چشمم افتاد به گوشیه روی میز اخ جون گوشیشو جا گذاشته بود اینم یه دلیل دیگه تا برای اخرین بار برم ببینمش.

گوشیو از روی میز برداشتم همه مشغول خداحافظی بودن و هیچکس حواسش به من نبود.راه حیاطو پیش گرفتم ماشینو روشن کرده بود و سرش رو روی فرمون گذاشته بود.

ضربه ای به شیشه زدم سرش رو از روی فرمون برداشت و نگاهی بهم انداخت هــه این برقی که توی چشاش بود برق اشک بود؟نه دارم اشتباه میکنم مطمئنم چنین چیزی نیست.

به خودم مسلط شدم با دستم اشاره کردم که شیشه رو بده پایین.طبق خواسته ام عمل کرد خواست از ماشین پیاده بشه ولی مانع شدم و گفتم:گوشیتونو داخل جا گذاشته بودین براتون اوردم.بفرمایین.

گوشیمو به سمتش گرفتم..وقتی دستشو جلو اورد تا گوشیو ازم بگیره دستش به دستم برخورد کرد چنان از درون لرزیدم که فکر کنم اونم فهمید ولی به روی خودش نیاورد.

لبخندی زد و گفت:ممنون احتیاحی نبود شما زحمت بکشین میدادین مامان بیاره_هوای اذر ماهو خیلی دوست دارم گفتم به این بهانه کمی از این هوای تمیز رو استشمام کنم.

_در هر حال ممنون زحمت کشیدین_خواهش میکنم.

دل کندن ازش سخت بود ولی بهانه ی دیگه ای برای بیشتر موندن کنارش نداشتم...تاخواستم جمله اخروکهخداحافظی بود به زبون بیارم لبخندی زد و گفت:هستی خانوم صحبتایی پدردرمورد اون دوگروه به یاددارین.

romangram.com | @romangram_com