#گریان_تر_از_گریان_پارت_248
کامران به جای نوشین خانوم گفت:مــــن؟؟صادقانه بگم من که از خدامم هست زودتر سرو سامون بگیرم ولی چیکار کنیم که پسرکوچیکه منم.اییییی خدا..
چنان با حسرت ای خداشو بیان کرد که نتونستم جلوی خندمو بگیرم و ریز مشغول به خندیدن کردم.خندمو که دید گفت:بخندین هستی خانوم البته شما بایدم بخندین شما که مثل بار این دردو حمل نمیکنین.
اینبار همه با صدای بلند زدن زیر خنده.
با صدای نوشین خانوم سرها به سمتش برگشت:بمیرم برات مامان چیکار کنم همش تقصیر این داداشته...
رو به مارال اضافه کرد:بهش میگم بیا بریم برات خاستگاری میگه از ازدواج سنتی خوشم نمیاد میگم خودت یه نفرو برا خودت انتخاب کن میگه اون یه نفر باید اتفاقی وارد زندگیم بشه اخه تورو خدا تو بگو مارال جان ایناهم شد حرف....
رو به اقا کامیار اضافه کرد:این اقا هم دائما دست پشتش میکشه به من ربطی نداره این بار یه نفر خیلی به چشمم مناسب اومده زمانش که رسید ببینم کدومتون جرات میکنین با من مخالفت کنین.
با اتمام جمله ی نوشین خانوم سرمو به سمت هومن برگردوندم اونم دقیقا همزمان با من اینکارو انجام داد توی چشاش خیره شدم یه چیزی ته جشاش بود که نمیتونستم بخونمش من توی چشای این ادم جز غرور چیز دیگه ای ندیده بودم برای همین نمیدونستم این رنگ نگاهش چه تعبیری داره.
romangram.com | @romangram_com