#گریان_تر_از_گریان_پارت_247
_راستش اومدن من کاملا اتفاقی شد.مامان اصلا خبر نداره اومدم اینجا.
داداش:مارال جان عزیزم یه زنگ به نوشین خانوم بزنی بگو اگه میتونن بیان امشبو دور هم باشیم از پنج شنبه دیگه همو ندیدیم.
مارال باکمال میل قبول کرد با شکمی که خیلی کم بالا اومده بود خم شد و تلفنو برداشت.
حدود چهل دقیقه بعد نوشین خانومشون با اصرار فراوان به جمع ما اضافه شدن..قبل از اومدن اونا لباسامو با یه بلوز نیم استین یاسی و شلوار مشکی عوض کردم.موهامم کاملا ساده بالای سرم جمع کردم و بدون هیچ ارایشی به جمع پیوستم.
اگه بگم داشتم بهترین و شیرین ترین لحظات عمرمو میگذروندم واقعا حقیقت و گفتم صدای هومن حس بودنش همه ی اینا باعث شده بود بهترین لحظاتمو بگذرونم.
حس میکردم رفتارای نوشین خانوم عوض شده و خیلی بیشتر از قبل مهربون شده داشتیم راجب مسائل متفرقه صحبت میکردیم که نمیدونم چجوری بحث به سمت خاستگاری و ازدواج کشیده شد.
نوشین خانوم نگاهی به هومن کرد و گفت:والا پسرای الان که دیگه اصلا به حرف خانواده ها اهمیت نمیدن حرف حرف خودشونه مادر و پدر نمیدونن چیه.
داداش:اوه نوشین خانوم چه دل پری دارین باز این دو شازده چیکار کردن.
romangram.com | @romangram_com