#گریان_تر_از_گریان_پارت_245

از دلتنگی دارم نابود میشم...صدای قطرات بارون به شیشه از جا بلندم کرد و به سمت پنجره کشوندم.

اشکام درست مثل قطرات بارون شروع به ریزش کردن.سرمو از داخل پنجره بیرون بردم رو به اسمون گرفتم و گفتم:خدایا تو روبه حق این بارون قسم دارم از دلتنگی دیوونه میشم یه کاری کن حتی برای یه ثانیه ببینمش فقط یه ثانیه صداشو بشنوم دیگه هیچی نمیخوام.

ادامه ی حرفمو نگفته بودم که ریموت زده شد و فراری مشکی رنگی وارد خونه شد.

باور نمیکردم با دستام چشامو چند باری تمیز کردم باورم نمیشد این کسی که الان داره با سرعت به سمت خونه میره تا خیس نشه هومنه بین اشک لبخند گشادی زدم...خدایا مرسی الهی من فدات بشم خدایا دیگه هیچی ازت نمیخوام.

سریع پنجره و بستم نگاهی به ظاهرم انداختم اینقدر بی تاب شده بودم که حتی نمیتونستم لباس بپوشم با همون لباس بیرون در اتاقو باز کردم وراه پایینو پیش گرفتم اگه کسی ازم پرسید میگم میخوام برم بیرون برای انجام یه کار اداری....بعد اونوقت اونا نمیپرسن چه کار اداریه که شب داری میری انجامش بدی....یه چیزی میگم دیگه فعلا بذار برم...لبخندی زدم اینروزا خود درگیری داشتم.

پله ها رو طی کردم پشت به من روی مبل نشسته بودن شوق وصف ناپذیری تمام وجودمو فراگرفته بود.

سرفه ی کوتاهی کرده و به جمعشون پیوستم.هومن با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:سلام هستی خانوم حالتون خوبه...

الهی من فدای تو بشم با این تربیتت:سلام ممنونم شماخوبین؟؟؟_متشکر_بفرمایید بشینین.

romangram.com | @romangram_com