#گریان_تر_از_گریان_پارت_244
بدون اینکه به سمتش برگردم راه پله ها رو درپیش گرفتم و گفتم:مزار.
اخرین پله رو هم پشت سرگذاشتم ولی باشنیدن اسم خودم از زبون مارال سرجام ایستادم.
مارال:میگم طاها به نظر تو هستی اینروزا یه جوری نشده؟
داداش:مثلا چجوری؟_نمیدونم حس میکنم یه اتفاقی براش افتاده داره از ما پنهون میکنه رفتاراش خیلی عجیبه.
داداش با صدایی که میتونستم تردیدو توش حس کنم گفت:فکر میکنی عزیزم اینا همه از عوارض ماههای اخر حاملگیته بدبین شدی.
دیگه به حرفاشون گوش ندادم خودمو به اتاقم رسوندم بدونیکه چراغی روشن کنم همونجا پشتمو به در تکیه دادم و نشستم.
به اشکام اجازه ی فرود اومدن ندادم.از اشک بدم میومد ولی اینروزا شده بود تنها همدمم هیچکس اینروزا به خوبی اشکام درکم نمیکنه کی میتونه دردمو بفهمه درد کسیو که نزدیک به پنج روزه اولین و اخرین عشقشو ندیده.
romangram.com | @romangram_com