#گریان_تر_از_گریان_پارت_242
نفس عمیقی کشیدم و چند خط پایین تر نوشتم:
میخوام ساده اعتراف کنم میخوام ساده فریاد بزنم دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا ارامشت را در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم ساده میگویم گوش کن و نگاه کن انچه را که در سادگی نگاهم پیداست نیازی به انکار این نیست که با نگاه اعجاب اورت قلبم را از ان خود کرده ای و حال من با اطمینان مینویسم و برزبان می اورم که عاشق شده ام...و با اطمینان میگویم که نه تنها از وجود این حس در قلبم ناراحت نیستم بلکه به این حس خود میبالم و امیدوارم سرنوشت اینبار همدوش با من گام برداره نه مقابلم.
فصل هشتم.
با گلاب قبر مامان بابا و حامدو شستشو دادم گل های رز قرمز رنگو روی قبر هرسه شون پرپر کردم...طبق عادت همیشگیم دستمو روی قبربابا گذاشتم و اروم مشغول صحبت باهاش شدم:سلام باباجونم خوبی؟نیازی به پرسش نیست میدونم خوبی و داری درکنار همسرو تک پسرت حسابی خوش میگذرونی.باباجونم لطفا گوشاتو بگیر امروز اومدم یه سری حرفای دخترونه رو به مامان بزنم اگه شما گوش بدی خجالت میکشم مرسی بابایــــــــی جونم.
با صدای ارومتری گویا واقعا الان بابا اونجا حضور داره سرمو به قبر مامان نزدیک کردم و گفتم:مامانی همه کس هستی کجایی ببینی دختر مغرور و سرکشت گرفتار شده هان کجایی؟مامان اینروزا خیلی بهت احتیاج دارم کاش بودی اگه کنارم بودی سرمو میذاشتم روی شونه هات و از حسی که تمام قلب و وجودمو گرفته میگفتم...ولی حالا که نیستی باید این حسو توی قلب خودم کنترلش کنم اخه نمیشه به کس دیگه ای بگم نمیشه برم به مارال بگم خواهری من عاشق بهترین شریک و دوست شوهرت شدم اگه داداش بفهمه چه فکری راجبم میکنه راجب منی که از نظر اون تا بحال حتی یه مرتبه هم به کسی به چشمی جز اشنائیت نگاه نکردم.
سخت تر از همه اینه که سرنوشت باعث شده عاشق مردی بشم که غرورشو با هیچ چیز توی دنیا عوض نمیکنه میترسم مامان خیلی میترسم از این حسی که اینقدر توی وجودم رشد کرده که دیگه به هیچ وجه نمیتونم جلوشو بگیره.
اجازه دادم بغضم سرباز کنه و اشکام به ارومی از چشام جاری شد پوزخندی زده و ادامه دادم:فکرشو میکردی یه روزی به خاطر کسی که عاشقشم اشک بریزم کاش یه درصد امید داشتم که اونم اندازه ی سرسوزن دوسم داره ولی محاله چطور میتونه به دختری حس پیدا کنه که دائما جلوش جبهه میگرفت و سعی داشت خوردش کنه.
romangram.com | @romangram_com