#گریان_تر_از_گریان_پارت_241

روی مبل نشستم اولین صفحشو باز کردم اخرین جمله هایی که توش نوشته بودم مربوط به زمانی میشد که مهرداد بهم گفته بود دوسم داره.

مهرداد واقعا عاشق من بود یعنی میشه به همین راحتی از عشقت بگذری یکم فکر کردم تصور هومن تو لباس دامادی کنار یه نفردیگه نـــــه حتی تصورشم برای منی که تازه نیم ساعته به حس درونیم پی بردم سخته پس مطمئنا مهرداد عاشق من نبوده یه حس زودگذر بوده که خودش ترجیحا اسمشو عشق گذاشته از این موضوع خوشحالم.

خودکارو از روی میز برداشتم و مشغول نوشتن شدم.

به نام خدایی که همیشه و در هر لحظه از زندگیم حضورشو کنارم حس کردم...

امروز زمانی که خورشید الوار طلاییشو در دل اسمون پخش کرده و درحال غروبه میخوام از حسی بگم که درست مثل خورشید الوار طلاییشو توی قلبم پخش کرده....حس عاشقی.

شنیده بودم میگفتن عشق یه حس ناب و عجیبه یه حس که در عین بودن نیست.

در یک بند کوتاه میخوام از حسی بگم که مثل درخت توی دلم ریشه اش هرروز پربارتر از دیروز میشه.

این حس نه مثل حس فرزند به مادره نه مثل فرزند به پدر و نه مثل حس بین خواهرو برادرا یه حس تازه و نابه حسی که شیرینش باعث میشه تمام تلخیای زندگیمو فراموش کنم وحالا میخوام این حسو فقط در یک جمله بنویسم تا بعده ها که به این روزا برگشتم بدونم در چنین روزی من به احساسم اعتراف کردم.

romangram.com | @romangram_com