#گریان_تر_از_گریان_پارت_236


چشم از دیوار گرفتم.نگاهم به عکسایی افتاد که از دیشب همچنان روی میز پخش شده بودن و جمعشون نکرده بودم...عکس دسته جمعیمونو برداشتم کنار پنجره ایستادم بارون ده دقیقه ای میشد که شروع به بارش کرده بود پنجره رو باز کردم قطرات بارون به صورتم برخورد میکردن و حس خوبی رو بهم منتقل میکردن.

نگاهمو روی افراد داخل عکس چرخوندم و روی هومن ثابت نگه داشتم.لبخندی زده و زیر لب زمزمه کردم:میدونستی لبخندات خیلی جذابن صدات خیلی گیراست حرفات خیلی به دل میشینه نگات تا اعماق وجود ادم رخته میکنه میدونستی؟

سرم رو به سمت اسمون گرفتم و گفتم:خدایا این بارونو میبینی این نشونه ی قولیه که تو بهم دادی تو بهم قول دادی هیچوقت تنهام نذاری و تا الان نذاشتی.

حرفای دیروزمو بذار به پای خستگی و کلافگی من هیچوقت از زندگیم ناراضی نبودم اگه تو نوجوونی عزیزامو از دست دادم تو اوج جوونی ایدا رو مطمئنا یه حکمتی داره حکمتی که فقط تو ازش خبر داری پس ببخش که متهمت کردم به بدقولی میدونم همیشه هوامو داشتی.

ولی....راستش نمیدونم حرفایی که امروز میخوام بزنم با ایندم چیکار میکنه ولی میخوام به زبون بیارم تا حداقل تکلیفم با خودم روشن بشه..

سکوت کردم گرمی اشکامو به خوبی روی صورتم حس میکردم اعتراف واقعا برام سخت بود.شاید اگه یه ادم معمولی بودم اینقدر اعتراف کردن و به زبون اوردن این حس برام سخت نبود ولی من کسی بودم که بیش تر از هرچیز دیگه ای به غرورم وابسته شده بودم چطور باید کنارمیذاشتمش و چنین اعترافی میکردم.

همه چیزو مرور کردم اولین باری که هومنو دیدم توی مطب پدرش بعد از اون شب توی خونه،رفتارش توی ماشین،حرفاش کنار دریا،گرمی اغوشش توی فانفار،دلتنگی بیش از حدش توی این سه هفته.


romangram.com | @romangram_com