#گریان_تر_از_گریان_پارت_235
.
با خستگی کولمو روی تختم انداختم و مانتومو دراوردم.روز خوبی بود علاوه براینکه خوش گذشت باعث شد که بعد از مدتها احساس ارامش کنم.
با صدای مارال که از طبقه ی پایین صدام میزد دراتاقو باز کردم و راهی پایین شدم.
اینقدر خسته بودم که نتوسنتم از پله ها برم پایین روی پله ی دوم نشستم و از همونجا گفتم:بله باز چی شده؟
مارال:چرا اونجا نشستی هستی پاشو بیا پایین.
_واااای مارال دارم میمیرم از خستگی از همونجا بگو چیکار داری دیگه_منم اگه مثل تو تا قله میرفتم الان جون نداشتم خانوم کوهنورد._واای مارال میام یه فن روت اجرا میکنم ها بگو چیکار داری دیگه_هیچی میخواستم بگم پسردایی طاها تازه از سفر برگشته داریم میریم بهش سربزنیم اگه میای حاضر شو که میبینم تو داری از خستگی تلف میشی برو خواهر من برو بگیر بخواب.لبخندی زدم ودر حالیکه به سمت اتاقم میرفتم گفتم:خوشم میاد منو میشناسی...زیر لب گفتم:شما که مثل من تا نوک کوه نیومدین از اول تا اخر یه جا نشسته بودین نبایدم خسته باشین برین خوش بگذره.
.
از رفتن مارالشون نیم ساعتی میگذره برخلاف تصورم اصلا نمیتونم بخوابم روی مبل نشستم و به یه جا خیره شدم این کار خیلی بهم ارامش میده خیره شدن به یه جا باعث میشه ذهنم متمرکز بشه.
romangram.com | @romangram_com