#گریان_تر_از_گریان_پارت_234


سر جام ایستادم و با تعجب یه بار دیگه جملشو برا خودم تکرار کردم.

هومن که تازه متوجه شده بود من ایستادم عقب گرد کرد کنارم ایستاد و گفت:چیزی شده؟؟

_نه فقط برای چند لحظه به گوشام شک کردم.

_در چه مورد؟_هیچی چیز زیاد مهمی نیست بریم از اون دونفر خیلی دورافتادیم.

لبخندی زد و گفت:بسیار خب من امروز تحت اوامر شما بالاخره باید یه جوری به خاطر قضاوت بیجام عذرخواهی کنم دیگه...شما بفرمایین جلو حرکت کنین.

لبخندی زدم و طبق خواسته اش جلوتر از اون راه افتادم.

دروغ چرا اون روز به یکی از بهترین روزای زندگیم تبدیل شد و البته سرنوشت ساز چون شبش تکلیفمو با خودم روشن کردم.


romangram.com | @romangram_com