#گریان_تر_از_گریان_پارت_231

بله بله منظورش چی بود:منظورتون اینه که الان داشتین دروغ میگفتین دیگه؟_همچین یه کوچولو.

بالحن طلبکاری گفتم:متاسفم براتون یه ساعته منو اینجا معطل کردین بعد میگین... واقعا که.....

_من این کارو از خود شما یادگرفتم._من کی کسیو اینطوری سرکار گذاشتم؟_مثل اینکه فراموش کردین شبی که مارال خانوم خبربارداریشونو بهتون دادن چطوری همه ی جمعو به قول خودتون سرکار گذاشتین.

کمی فکر کردم راست میگفت چه حافظه ای داشت لبخندی زدم و گفتم:راسته که میگن از ماست که برماست.شما هم خوب حافظه ای دارین ها.

_تازه کجاشو دیدیدن...خواست چیز دیگه ای بگه که میون حرفش پریدم و گفتم:لطفا امروز از مقام خودشیفتگی انصراف بدین بفرمایین بریم پیش بقیه.

خنده ی جذابی کرد و هردو به سمت جمع رفتیم.

.

سرجام ایستادم و نفسی کشیدم صدای کامران رو شنیدم که میگفت:هستی خانوم بهتون نمیخورد اینقدر زود خسته بشین.هنوز یک سوم راه رو هم نیومدیم کی بود پایین کوه میگفت من یه پا کوهنوردم.

romangram.com | @romangram_com