#گریان_تر_از_گریان_پارت_198


خواستم پیاده بشم که در همون زمان هومن به سمت من برگشت و با لحن بدجنسی گفت:اینقدرا هستن که التماس میکنن یه نگاه بهشون بندازم از نظر من شما فقط دلتون برای خودتون بسوزه چون ماشاا..اینقدر مغرور و خودخواهین که هیچ مردی از صدقدمیتونم رد نمیشه چه برسه بخواد برا ازدواج پاپیش بذاره.اینو میگم چون خودم دقیقا همین حسو نسبت بهتون تجربه کردم.

اگه بگم از شدت عصبانیت از گوشام دود بلند شد دروغ نگفتم.

با تلاش فراوان ظاهری خونسرد به خودم گرفتم و درحالیکه دسته ی کیفمو توی مشتم به شدت فشارمیدادم گفتم:برای من نظرات امسال شما یا بهتره بگم کلا نسل مرد به اندازه ی یه پشه هم مهم نیست پس نظراتتونو برای خودتون نگه دارین جناب اقای خودشیفته.

در ماشینو باز کردم قبل از اینکه پیاده بشم شنیدم که گفت:دسته ی کیفتون له شد کمتر فشارش بدین.

درماشینو محکم به هم زدم.از ماشین پیاده شد با لبخند زجراوری گفت:خونسردیتونو حفظ کنین درضمن شما مثل اینکه عادت کردین به ماشینای من یه ضربه ای بزنین زشته خانوم محترم کمی خودتونو اصلاح کنین.

نگاه تاسف باری بهش انداختم و به سمت پارک حرکت کردم..مهرسا بادیدنم روبه دوستاش گفت:بچه ها اینم خالم همونیکه گفتم خیلی دوسش دارم..اون اقایی که داره میاد عمومه اونم خیلی دوست دارم.

هومن به جمعمون پیوست مهرسا بعد از معرفی دوستاش روبه من گفت:خب خاله جون بریم بازی؟_بریم عزیزم.


romangram.com | @romangram_com