#گریان_تر_از_گریان_پارت_197
صدای خندش اومد ادامه داد:تااخر هفته دیگه برمیگردیم_خب خداروشکر الانم تلفنو قطع کن که نصف درامدتو باید بدی برا پول تلفن_توچرا اینقدر اقتصادی شدی هستی.
با لحن شوخی گفتم:چیکار کنیم دیگه مشکلات زندگی باعث شده.از بس هرروز برا چند تومان کار میکنم خسته شدم اق داداش..اخر شبم که باید همه ی پولامو تقدیم کنم به شوورم بلکه قدرمو بدونه.از شما هم که بخاری بلند نمیشه یه ده تومان بذاری کف دست من بیچااااره...
اینقدر این جمله رو بانمک ادا کردم که مهرداد بریده بریده میون خنده هاش خداحافظی کرد و دیگه نتونست ادامه بده.
وقتی تلفنو قطع کردم تازه متوجه موقعیتم شدم باصدای هومن به نیمرخش خیره شدم..
هومن:خب حالا کی هست این مرد خوشبخت..ولی هرچی فکر میکنم بیچاره باید سنگی چماقی چیزی به سرش خورده باشه که حاضر شده با شما ازدواج کنه.
با این حرف هومن مهرسا هم شروع به خندیدن کرد.
اخمی کرده و گفتم:خیلی دلشم بخواد بهتر از من گیرش نمیاد شما هم به جای دلسوزی برا اون بهتره به فکر خودتون باشین با این اخلاق حَسَنَتون میترسم بمونین رودست نوشین خانوم.
همزمان با اتمام جمله ی من به مقصد رسیدیم مهرسا دوستاشو جای در ورودی دید از ماشین پیاده شد و به سمتشون رفت...
romangram.com | @romangram_com