#گریان_تر_از_گریان_پارت_199

وارد شهربازی شدیم من طبق معمول به سمت یه نیمکت رفتم و به مهرسا گفتم:مهرسا جون خاله شما برین وسایل همین روبه رو رو سوارشین بعد که همشو سوار شدین اگه خواستین وسیله ی دیگه ای سوار شین بیا به من بگو که دنبالت نگردم_چشم.

مهرسا و دوستاش به سمت وسایل بازی رفتن و منم روی همون نیمکت نشستم.هومن رفته بود براشون بلیط تهیه کنه ناخوداگاه چشمم به فانفارش افتاد...با همون یه نگاه اینقدر ترسیدم که فک کنم رنگم حسابی پرید با شنیدن صداش به سمتش برگشتم با فاصله کنارم روی نیمکت نشسته بود.در حالیکه سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت:نگین که از ارتفاع میترسین؟

یــــــــــا خدا این ازکجا فهمید حاضرم قسم بخورم اگه جلوش کم بیارم از فردا همین موضوعو دائم مثل پتک میکوبه تو سرم تمام جسارتمو توی صدام ریختم و گفتم:من و ترس عمرا اتفاقا برعکس من عاشق ارتفاعم_حق با شماست پس به دلیل بی دلیلی یه دفعه ای رنگتون مثل دیوار سفید شده قبول کنین که اینبار خیلی مشخص بود دروغ گفتین_این تفکرات زاده ی ذهن شماست من به هیچ وجه از ارتفاع نمیترسم...از جاش بلند شد و گفت:خیله خب پس بلندشین بریم...با تعجب گفتم:کجا؟..با دستش به اسمون اشاره کرد و گفت:اون بالاها مگه نمیگین از ارتفاع نمیترسین خیله خب پاشین بریم فانفار سواربشیم تا بهتون ثابت کنم اشتباه نکردم.

ای لعنت به این شانس من خدایا الهی هستی فدات بشه یه بلای اسمونی شهابی چیزی بفرست این از خر شیطون بیاد پایین.

با صداش به خودم اومدم روی نیمکت نشست و گفت:فقط میخواستم بهتون ثابت کنم که اصلا خوب فیلم بازی نمیکنین.

نمیدونم اون موقع چه نیرویی بود که باعث شد از جام بلند بشم و باجسارت بگم:چرا نشستین بلند شید بریم دیگه من امادم.

لبخند بدجنسی زد و پابه پای هم به سمت فانفار رفتیم.

توی صف که ایستاده بودم سعی میکردم اصلا به ارتفاعی که قراره چند دقیقه دیگه توش قرار بگیرم فکر نکنم.حالت تهوع شدیدی از همون لحظه بهم دست داده بود خدا بخیر کنه معلوم نیست اون بالا چی میشه.

romangram.com | @romangram_com