#گریان_تر_از_گریان_پارت_159

ساعتی از برگزاری جشن میگذشت...هرکس به کاری مشغول بود از جام بلند شدم و راه حیاط روپیش گرفتم...به سمت پشت ویلا به راه افتادم...چند دقیقه ای گوش سپردن به صدای دریا شادی امروزمو دوچندان میکرد.تکیه امو به دیوار دادم و به دریا خیره شدم...خدایا شکرت احساس میکنم زندگیم داره به روال عادیش برمیگرده.

همون لحظه یه قاصدک رو جلوی پام دیدم.برش داشتم روبه روی صورتم گرفتمش و زمزمه وار گفتم:برو به ایدا بگو هستی تا دنیا دنیاست منتظرت میمونه بهش بگو توی تولدم جاش خیلی خالیه بهش بگو من دنبال اهدافمون هستم توهم باش و در اخر بهش بگو هستی خیلی دوست داره.

قاصدک رو به دست باد سپردم.هوا تقریبا رو به تاریکی میرفت...راهمو به سمت ویلا کج کردم هم به شدت سرد بود و داشتم یخ میزدم و هم اینکه زشت بود زیاد این بیرون بمونم.به سمت عقب برگشتم و داشتم به سمت ویلا میرفتم که در کمال تعجب دیدم هومن در جهتی مخالف من به دریا چشم دوخته بود.تا اون لحظه هنوز متوجه من نشده بود.با شنیدن صدای پاهام سرش رو به طرفم برگردوند.چشماش حتی توی تاریکی شبم نافذ و پر از جذابیت بود با صداش به خودم اومدم با تعجب گفت_شما توی این هوای سرد با این لباس نازک اینجا چیکار میکنین؟فکر میکردم الان سرتون حسابی شلوغه درهرصورت تولدتونه دیگه.

_خودتون اینجا چیکار میکنین؟

_من اومدم کمی به دریا نگاه کنم و ارامش بگیرم.

_خب منم دقیقا به همین علت اومدم بیرون در ضمن خودتونم دست کمی از من ندارین با یه لباس نیم استین اومدین بیرون.

لبخندی زد و گفت: این هوا برای من معمولیه ولی برای شما از ظواهرتون مشخصه دارین یخ میزنین بفرمایید داخل.

راهمو به سمت ویلا کج کردم که صداش دوباره باعث شد از حرکت بایستم:راستی برخلاف انتظارم باید بگم ر*ق*صیدنتون بدک نیست.

romangram.com | @romangram_com