#گریان_تر_از_گریان_پارت_158


به ثانیه نکشید که صدای دست ها توی فضا پیچید با بهت به مارال چشم دوختم یعنی میدونست امروز تولدمه رو نمیکرد پس بگو دلیل رفتارای مشکوکشون چی بود در واقع میخواستن غافلگیرم کنن....داداش طاها دستشو به سمت من که روی مبل دراز کشیده بودم دراز کرد و از جام بلند شدم.

نم اشک توی چشای مارال و داداش به خوبی دیده میشد.داداش منو توی اغوش کشید و گفت:بیست و چهارساله شدنت مبارک خانومی.

_ممنونم داداش اصلا فکر نمیکردم یادتون مونده باشه.

_مگه میشه من از اول خرداد منتظر امروزم در ضمن وظیفه ی برادرانه ام بود که در حق خواهرم کردم.

_هیچی نمیتونم بگم فقط از صمیم وجود خوشحال شدم.ممنونم.

در مقابل تبریکات همه فقط سرتکون میدادم و با لبخند تشکر میکردم...اصلا باورم نمیشد و واقعا حس خوبی بهم دست داد که نزدیکام تولدمو به یاد دارن.

*****


romangram.com | @romangram_com