#گریان_تر_از_گریان_پارت_157

اهنگ لایتی توی فضا پخش بود تقریبا همه دلیل برگزاری جشن رو میدونستن.

دلم بدجوری هوای ر*ق*ص کرده بود.مخصوصا وقتی میدیدم همه وسطن ولی متاسفانه پای اصلی ر*ق*صم که ایدا باشه نبود.صنمم که بدجوری توی حال و هوای خودش بود.

بلند شدم رفتم سمت میز نوشیدنیها،یه اب پرتقال برداشتم وخواستم برم بشینم که صدای کامران مانع شد:به نظر میرسه حوصلتون سرشده. برگشتم و بهش نگاه کردم با خونسردی یه قلپ از ابمیوه امو خوردم ودر حالیکه روی صندلی کنار میز میشستم گفتم:متاسفانه بله...خیلی دلم میخواست یه پای ر*ق*ص داشته باشم.اما...هنوز حرفم تموم نشده بود با خنده گفت:اممم شاید بتونم همراهیتون کنم.

بهش نگاه کردم بهش نمیخورد قصدی داشته باشه برای همین پیشنهادشو قبول کردم.

دقایقی بعد روبه روی هم میر*ق*صیدیم گهگاهی به حرفای خنده دارش میخندیدم اونم بلند.

دستمو گرفتو یه چرخ زدم چشم افتاد به داداش طاها که کنار هومن ایستاده بودو با لبخند به من نگاه میکرد.نگام کشیده شد روی صورت هومن اما انگار اصلا به ما توجهی نمیکرد و به نقطه ی دیگه ای چشم دوخته بود.

اهنگ تموم شد.کامران به خاطر همراهیم ازم تشکر کرد....روی مبل نشستم که با صدای مارال همه سکوت کردن:خب همه میدونین دلیل این جشن تنها بارداری من نیست...به من خیره شد و گفت:

امروز علاوه بر اینکه خبر بارداریمو بهتون دادم روز...لبخندی زد و گفت:روزِ..همه با هم گفتند:تولد هستیه..

romangram.com | @romangram_com