#گریان_تر_از_گریان_پارت_156
تیرداد بیست و نه سال داشت و در رشته تولید مشغول به کار بود.ترنم هم که بیست و دو سالش بود به زور و البته با پارتی زیاد تونسته بود فوق دیپلم کامپیوترش رو بگیره و بیخیال درس خوندن شده بود.فرانک،فریبا وترنم در گوشه ای نشسته بودن و مطمئنا داشتن از بوی فرنداشون صحبت میکردن.عمه هم که دوتا پسر داشت به اسمای شهرام و شهاب که به ترتیب بیست و هشت و سی سال داشتن و همسراشون باهم خواهر بودن البته ناگفته نمونه که همسراشون ایرانی نیستن.دایی هم که کلا نداشتم.
میموند عمو بهرام که من عاشقش بودم.مدتها بود که فقط تلفنی با هم در ارتباط بودیم.
دلم خیلی براش تنگ شده بود بعد از سلام و احوالپرسی که مدت زیادی هم به طول انجامید رفتم کنار عمو بهرام.کلی با هم شوخی کردیم دائما بهش تیکه مینداختم که داری پیر میشی هنوز ازدواج نکردی ولی شوخی میکردم عمو بهرام هنوز تازه وارد بیست وهفت شده بود ولی قربونش برم بیست و پنج بهش میخورد...از عمو بهرام دور شدم و روی مبل نشستم.
نمیدونم چرا ولی ناخوادگاه با چشم دنبال هومن میگشتم بالاخره دیدم یه جا ایستاده داره با مهردادصحبت میکنه.
یه لباس سفید چسب به تن داشت به همراه یه شلوار مخمل مشکی در حالیکه یه دستش توی جیب شلوارش بود و توی دست دیگه اش لیوان نوشیدنی قرارداشت و به حالت یک شانه به سمت مهرداد ایستاده بود(فکر کنم عاشق رنگ سفید بود) برگشت و برای یه لحظه نگام توی نگاش ثابت موند...
به وضوح میشد پوزخند رو روی ل*ب*ا*ش دید پسره ی خودشیفته ی از خود متشکر....یه نگاه پر از نفرت بهش انداختم و صورتمو برگردوندم به جاش یه لبخند به شهاب زدم.اونم سرشو برام تکون داد.
******
romangram.com | @romangram_com