#گریان_تر_از_گریان_پارت_155

تونیکی که به همراه صنم مخصوص جشن امروز خریده بودم رو تنم کردم و توی اینه نگاهی به خودم انداختم.همیشه مشکل کارم اینجا بود که موهامو چجوری درست کنم.

در اخر تصمیم گرفتم مثل همیشه ساده بالای سرم جمعشون کنم و با یه کش ریز ببندمشون.فرش چون حمام بودم دوبرابر شده بود و خیلی ناز شدن.

بعد از یه ارایش تقریبا ملیح کفشای مشکی پاشنه بلند توریمو پام کردم و سرویس قلب مانندمو که مخصوص این تونیکم خریده بودم انداختم و به سمت سالن رفتم.

اوه چه خبره چقدر شلوغه.نمیدونستم قراره تمام فامیل اینجا جمع بشن.

چقدر از خودم دورم از خانوادم دورم.یادم شده که من فقط پدر و مادرمو از دست دادم ولی یه خانواده ی بزرگ دیگه دارم خانواده ای که تا قبل از از دست دادن پدرو مادرم من همشونو دورهم جمع میکردم.چقدر همشونو دوست داشتم.دلم برای همشون تنگ شده.بزرگترین شخص فامیل عمه سمانه بود از زمانیکه رسیده بود نذاشت از کنارش جم بخورم تا همین یک ساعت پیش که به بهانه ی حمام ازشون جدا شدم و وارد اتاقم شدم..

عمو بابک و عمو بیژن داشتن باهم راجب کار صحبت میکردن.زناشونم که طبق معمول داشتن پُزِ سفرهایه خارشونو بهم میدادن.

عموبابک دوتا دختر و یک پسر داشت به اسمهای فرانک،فریبا و امید.فرانک همسن من بود یعنی تقریبا بیست و چهارسال داشت رشته انسانی رو انتخاب کرده بود اما دانشگاهی که دلش میخواست قبول نشدو همین باعث شد یه سال از من عقب بیوفته و سال دوم کنکور بده و بالاخره موفق بشه.

فریبا هم که تازه وارد هفده سالگی شده بود.امید هم بیست و شش سالش بود و در رشته مهندسی برق مشغول به کار بود و تقریبا یه سالی میشه ازدواج کرده البته خانومش ایران نیست و برای ادامه تحصیل رفته خارج.عمو بیژن هم یک دختر داشت و یک پسر به اسم تیرداد و ترنم.

romangram.com | @romangram_com