#گریان_تر_از_گریان_پارت_153
یهو از دهنم پرید:هه من نمیدونم داداش طاها با چه امیدی با این پسره ی لجباز و خودخواه و مغرور با اون قیافه زشتش شریک شده اخــــی چقدر دلم واسه همسر ایندش میسوزه....ایکبیری بدرد نخور بی فرهنگ بی تمدن بی ادب بیشعور..به من میگه دیوانه مرتیکه ی الدنگ چــــلغ...هنوز کلامم به پایان نرسیده بود که احساس کردم دارم به یه سمتی کشیده میشم.یا خود خــــــدا اینکه هنوز نرفته...حالا چرا عین دیوونه ها داره منو با خودش میکشه.با عصبانیت درحالیکه ترسم رو پنهون میکردم (اخه خیلی وحشی شده بود)گفتم:چیکار داری میکنی لباسم پاره شد؟
-حدس میزدم خیلی بی ادبی میخوام یکم ادب بهت یاد بدم.
-ول کن استینمو ده نفر باید پیدا شن به خودت ادب یاد بدن.
برگشت و با عصبانیت بهم خیره شد استینمو ول کرده بود.چشاش قرمز شده بود همچین بهم نگاه میکرد که یه قدم رفتم عقب با عصبانیت گفت:تو الان چی گفتی....هیچ دختری تا بحال جرات نکرده اینطوری با من صحبت کنه همین الان حرفاتو پس بگیر وگرنه برات خیلی بد میشه......داد زدهمچین که شانه هام پرید بالا:زوووووود...
دوست نداشتم عذرخواهی کنم خیلی خونسرد گفتم:من که چیز بدی نگفتم..
دوباره تاکید کرد:هم عذرخواهی کن هم حرفاتو پس بگیر...تو که دوست نداری داداش بفهمه تو چقدر باادبی نــــه؟
هیچی نگفتم فقط یه قدم رفتم عقب درحالیکه اون یه قدم میومد جلو....
من میرفتم عقب اون میومد جلو تا اینکه پام گیر کرد به یه شی سنگین و به پشت خوردم زمین.دیدم که داشت خندشو کنترل میکرد روی دوزانو نشست و گفت:عذرخواهی کن..با جدیت گفت:حرفاتو پس بگیر...
romangram.com | @romangram_com