#گریان_تر_از_گریان_پارت_151
بیخوابی داشت کلافم میکرد توی اون حس بودم که نیاز داشتم برم بیرونو قدم بزنمو اهنگ گوش بدم اما از شانس بدم هم از تاریکی شب خوف داشتم و هم گوشیم خراب بود.از بعد از اینکه افتاد توی اب دیگه روشن نشد....برای همین پنجره رو باز کردم و کنارش نشستم.اهسته زیرلب با خدا حرف میزدم.....دیگه اروم شده بودم رفتم توی تخت دراز کشیدم با فکرکردن به ایدا و لحظه های خوشمون خوابیدم.
*****
با خستگی چشامو باز کردم با تعجب دیدم پایین تخت خوابیدم و صنم وشیده با هم روی تخت در خواب عمیقی فرورفتن میتونستم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده احتمالا از بالا پرت شدم پایین اون دوتا هم ترجیح دادن برن بالا بخوابن.ولی اخه تخت یه نفره بود احتمالا وقتی از خواب بیدار بشن تمام بدنشون خشک شده.
به ساعت نگاهی انداختم7:30صبح بود هوا جون میداد واسه ورزش کردن.از جام بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم لباسای ورزشیمو به تن کرده و اهسته و بی سروصدا از ویلا زدم بیرون.
با اینکه ویلا بزرگ بود اما ورزش صبحگاهی حالش به بیرون خونه بود.
داشتم با سرخوشی اطراف ویلا بدوبدو میکردم و عین این دیوونه ها جفتک بالا پایین مینداختم و دستامو به حالتی که میر*ق*صیدم توی هوا تکون میدادم...خوشبختانه سرصبح بود و هیچکس اون اطراف نبود منم تا تونستم از خودم مسخره بازی در اوردم.عین دیوونه ها با خودم حرف میزدم و میخندیدم.
با شنیدن صدایی از پشت سرم دستام رو هوا موند انگار پلیس به یه متهم دستور ایست میده.ته دلم دعا میکردم اون کسی نباشه که فکرشو میکردم.صدای قدماشو میشنیدم اهسته اهسته اومد جلو..بـله خودش بود این دومین باری بود که جلوش سوتی میدادم اونم در حد لالیگاد.
یکم بهم نگاه کرد و یهو زد زیر خنده.همینطور که دستاشو به هم تکون میداد و واسم دست میزد با خنده گفت:
romangram.com | @romangram_com