#گریان_تر_از_گریان_پارت_150


همه زدن زیر خنده حتی من.

هومن با حرص گفت:کامی میدونی که صدای ما پشت تلفنن خیلی شبیه همه احتمالا تورو با من اشتباه گرفته با من که کاری نداره یعنی نمیتونه داشته باشه...میمونه فقط تو..جلوی جمع یه چشمک به کامران زد.

با صدای داداش برگشت و با تعجب بهش خیره شد:کامی میگم این خانوم صابری که خیلی پیره ولی بازم نباید از حق گذشت خانوم صابری حیف میشه واسه هومن.

همه زدن زیر خنده من که اینقدر خندیدم که برای اولین بار اشک شادی از چشم جاری شد.در حالیکه هومن با حرص و باتعجب به حاضرین جمع خیره شده بود.

خیلی دلم میخواست منم یه چیزی بگم ضایعش کنم ولی گ*ن*ا*ه داشت دلم نمیومد توی جمع با شخصیت هیچکس بازی کنم حتی دشمن خونیم.این جزو ویژگیهای شخصیتیم بود.

********

توی تخت دراز کشیده بودم و به چهره ی صنم(پایین تخت خوابیده بود) که نور مهتاب روی صورتش افتاده بود خیره شدم بعد اون به چهره ی شیده الحق که ناز بود اما مهرداد ازش سر بود.


romangram.com | @romangram_com