#گریان_تر_از_گریان_پارت_149

الحق که راست میگفت به نظرم اگه دودقیقه ی دیگه اینجا میموندم تمام شخصیتمو به راحتی پیش بینی میکرد این چیزی بود که من نمیخواستم.من هستی هستم که پیش بینی شخصیتش واسه هرکسی کار دشواریه و این ادم اولین کسی بود که بعد ایدا تونست به شخصیت من پی ببره.

*****

سرسفره ی شام بودیم خیلی سعی میکردم بهش خیره نشم اما نمیتونستم به هردلیلی که پیش میومد حداق یه نیم نگاه بهش مینداختم.

یه سویشرت سورمه ای با یه شلوار همرنگش پوشیده بود ظاهر فوق العاده ای داشت با این لباسا فوق العاده تر شده بود.میشه گفت اگه هر دختر دیگه ای جای من بود سعی میکرد قل*ب*شو تصاحب کنه اما من علاوه براینکه از عشق و عاشثی متنفرم بودم مطمئن بودم نمیتونستم این یابو رو تحمل کنم.

توی افکار خودم بودم که صدای کامران برادرش باعث شد برگردم و بهش نگاه کنم:هومن امروز منشی شرکت خانوم صابری زنگ زد گفت براچی تلفنتو جواب نمیدی حسابی نگرانت شده بود.

با گفته ی کامران غذا پرید تو گلوش و دستشو جلوی دهانش گرفت.نوشین خانوم سریع یه لیوان اب واسش ریخت و با خنده گفت:کامی بچه امو دست ننداز.

کامران با حالت خنده داری گفت:اخـــــــــی پسر نازی دوست داشتنی مامان اذیتت کردم.

خطاب به مامانش ادامه داد:هواسم نبود عزیز دردونه ی شماست.

romangram.com | @romangram_com