#گریان_تر_از_گریان_پارت_146
یه پوزخند زدم خم شدم گوشیمو از داخل اب بردارم شالمو که روی شونه هام افتاده بود بالا کشیدم خواستم از کنارش رد بشم که صداشو شنیدم:کسی توی ویلا نیست اگه برید مجبورید تنها بمونید.
برگشتم و بهش خیره شدم با تعجب پرسیدم:منظورتون چیه؟.
دستاش تو جیبش بود برگشت و از یه طرف شانه اش بهم خیره شد اهسته خندید با خنده ی اون منم یه لبخند ملیح به روش زدم نه مثل اینکه قراره ادم باشه.
هومن:رفتن برای جشن خرید کنن مارال گفت شما دریا رو بیشتر از خرید دوست دارین برای همین چیزی بهتون نگفت....منم از اونجایی که عاشق دریایم ترجیح دادم بیام لب دریا تا وقتمو به خرید بگذرونم.
میدونستم اگه تنها برم توی ویلا احتمالا دوباره گریه میکنم برای همین ترجیح دادم برگردم وبی توجه به حضور اون روی صخره بشینم.
حضورشو احساس میکردم ای خدا چرا نمیره تا من تنها باشم.کجا برم که اینو نبینم ولی خب هرچی فکر میکنم میبینم همچین ادم بدیم نیست یکم که نه خیلی غرور داره اما قابل تحمله.
اهسته گفت:اجازه هست کنارتون بشینم؟برای اینکه حرصش بدم با لبخند گفتم:خیر.
romangram.com | @romangram_com