#گریان_تر_از_گریان_پارت_147
اما در کمال تعجب دیدم که اونطرف صخره نشست با لبخندی فراوان زجر اور گفت:این صخره خلقت خداست تنها متعلق به شمانیست پس لزومی نداره ازتون سوالی بپرسم شما اگه ناراحتید میتونید بلند بشین.
صورتمو برگردونوم تا بیشتر از این خندش زجرم نده تازه داشتم میرفتم توی رویا که صداش دوباره مانع شد:شما همیشه اینقدر میری توی توهم؟
با حرص گفتم:جسارت نباشه اما شما همیشه اینقدر فضولین.
دوباره پرسید:مشکل روانی خاصی داشتید که به پدرم مراجعه میکردین؟
برق از چشام پرید هضم این حرفش برام خیلی سخت بود مرتیکه داره به من میگه روانی فکر کنم فهمید خیلی عصبانی شدم چون با خنده گفت:قصد ناراحت کردنتونو نداشتم.اگه بخواین میتونیم بحثو عوض کنیم.
برای اینکه فکر نکنه من مشکل روانی خاصی دارم شروع کردم به توضیح تمام خاطرات گذشتم که به خاطرشون به پدرش مراجعه میکردم البته با سانسور قضیه ی مهرداد واقعا نمیدونستم چرا دارم این حرفا رو برای این ادم میزنم ایا دلیلش فقط این بود که نمیخواستم فکر بدی راجبم بکنه یا اینکه نیاز به یه همپا داشتم تا به حرفام گوش بده؟.
توی تمام این مدت با جدیت تمام در سکوت به حرفام گوش میداد در اخر گفت:خوش به حال دخترخالتون انگاری خاطرشو خیلی میخواین؟
با جدیت گفتم:تنها دخترخالم نیست نیمه ای از وجودمه.
romangram.com | @romangram_com