#گریان_تر_از_گریان_پارت_139

دقایقی بعد همه رسیدن.نگاهی به ساعت انداختم نه اونقدرام زود نرسیده بودیم دوساعت دقیق توی راه بودیم.مش قاسم و طیبه خانوم اومدن تا کمک کنن و وسایل رو به داخل منتقل کنیم.

وارد حیاط ویلا که شدم دوباره خاطرات پنج سال پیش در برابر چشام زنده شد.

انگار همین دیروز بود که به همراه ایدا دونفری تنها یه مدتی از تعطیلاتمون رو توی این ویلا گذروندیم.

چه روزایی بود اون روزا حالا دارم به این نتیجه میرسم که واقعا راست میگن روزای خوش زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی میگذره و از اون روزا فقط خاطره به جا میمونه.خاطره چیز کمی نیست.

به صورت زمزمه وار گفتم:اما گذر روزای تلخ بی نهایت زجراور و درداور است....ایدا الان کجایی؟

بغض کردم زیر لب گفتم:حاضرم صدبار دیگه مثل اون شب که از لای بوته ها منو ترسوندی و گریه کردم بترسونیم اما تنهام نذاری..ایدا دلم خیلی برات تنگ شده فقط میتونم برای برگشتنت دعا کنم.

------

برخلاف اونچه که فکر میکردم این سفرخیلی کسل کننده بود مخصوصا که رفتارای همراهانم تعجب اور بود یه جورایی احساس میکردم دارن یه چیزیو از من پنهون میکنن.صدای دریا رو میشنیدم.از روی تخت بلند شدم رفتم سمت پنجره افتاب در حال غروب کردن بود زیبا ترین شکلی که از دریا دیده بودم زمان غروب افتاب بود با اینکه غم انگیز بود ولی عاشق لحظه ای بودم که خورشید غروب میکرد.

romangram.com | @romangram_com