#گریان_تر_از_گریان_پارت_137
کامران و هومن تقریبا اندامشون با هم یکی بود ولی هومن هم بلند تر بود و هم چهارشانه تر در ضمن رنگ چشای کامران خاکستری تیره بود.در کل هومن هم خوش تیپ تر بود و هم جذاب تر.
ساعت دقیقا هشت بود که همه به راه افتادیم.قرار براین شد که همه توی ویلا به هم بپیوندیم.
درست پنج شنبه ی هفته ی اینده جشن مهرداد وشیده است.
سرم رو به صندلی تکیه دادم و تا رسیدن به مقصد سکوت کردم چشامو بستم تا فکر کنن خوابیدم.
از این جاده متنفر بودم به معنای واقعی متنفر.واقعا همیشه توی زندگی چیزایی وجود داره که مانع میشه خوش بمونی.این جاده و خاطرات گذشته امروز منو بهم زد چون دو چیزو بهم یاداور شد یکی اینکه من توی همین جاده توی یکی از همین خیابونا برای اولین بار معنای تنهایی واقعی رو چشیدم و همه ی عزیزامو از دست دادم.دوم اینکه بهم یه تصمیم غلط رو یاداوری میکرد.
تصمیمی که باعث شد الان ایدا رو در کنار خودم نداشته باشم.تصمیمی که باعث شد دوسال اسم یه نفر روم باشه که میدونم باوجوداینکه هیچ اتفاقی بین من و مهرداد نیوفتاده ولی در اینده همین مسئله گریبان گیرم میشه.نبود ایدا بدجور توی زندگیم حس میشد ایدا برای من یه دخترخاله نبود حتی یه خواهرم نبود ایدا برای من همه چیز بود ایدا ارزوهام بود هدفام بود بچگیم بود نوجوونیم بود بهترین خاطرات کودکیمو با اون داشتم یادمه ده سالمون بود یه بار که با خانواده ها قبل از اینکه پدر ایدا و پدر و مادر من فوت کنن رفته بودیم بیرون شهر من و ایدا از جمع دور شدیم و با هم مشغول گشت زدن بودیم که من شریم گل کرد و به ایدا گفتم میخوام از سراشیبی که داخل رودخونه اونجا وجود داشت بالا برم اونم اول گفت زشته و از این حرفا ولی بعد قبول کرد کلا پایه بود شلوارمو بالا زدم و رفتم داخل اب اولین سراشیبی رو به سلامتی به مقصد رسوندم ولی سراشیبی دوم حواسم پرت شد و با کمر خوردم زمین به معنای واقعی با اب یکی شدم.اون دومین باری بود که توی اون روز خودمو خیس اب میکردم و دیگه لباس نداشتم از یک طرف مامان از طرف دیگه نبود لباس بدجور باعث ترسم شد.ایدا کمکم کرد بلند بشم ولی نمیتونست جلوی خندشو بگیره حالت مظلومی به خودم گرفتم و گفتم:ایدایی الهی قربونت بشم یه چیز بگم نه نمیگی گفت تا چی باشه بهش گفتم بیا تو همین بشین تو اب تا خیس بشی اینطوری مامان ببینه دوتامون خیس شدیم منو دعوا نمیکنه.اول کمی مخالفت کرد ولی بعد اونم خودشو انداخت توی اب و مثل من خیس شد چه روزی بود مجبور شدیم تا موقعی که شلوارامون خشک شد شلوارای راحتی باباهامونو پامون کنیم.
اون روز واقعا یکی از بهترین روزای عمرم بود.روزی که در عین ترس خوشحال بودم میخندیدم چقدر بچگی خوبه کاش هیچوقت به هیچ دلیلی ارزوی بزرگ شدن نمیکردم.کاش مشکلاتم مثل بچگیام کثیف شدن عروسکام یا تموم شدن شکلاتام میموند.
بچه که بودیم همیشه شدت ناراحتی هامون بایک ابنبات چوبی حل میشدارزوهامونو که دیگه نگو.
romangram.com | @romangram_com