#گریان_تر_از_گریان_پارت_130


از مارال و داداش خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم.امروز اخرین روزی بود که میرفتم بیمارستان بعدش یه مرخصی پنج روزه که با هزارجور بدبختی از زاهدی گرفتم.

قراره بعدازظهر وقتی از بیمارستان برگشتم با صنم بریم برای خرید لباس.

خداروشکر امروز بعد از مدتها ترافیک نبود.از ماشین پیاده شدم و وارد بیمارستان شدم.خواستم برم داخل اتاقم که یه بچه ی کوچولو توجهمو جلب کرد روی صندلی نشسته بود و داشت گریه میکرد رفتم کنارش نشستم._چی شدی خانوم کوچولو؟چرا داری گریه میکنی عزیزم.

با چشمانی اشک الود بهم خیره شد خدای من چقدر ملوس و ناز بود درمیون گریه گفت:مامانم حالش خوب نیست میخوان امپولش بزنن.

_خب عزیزم اینکه گریه نداره_چرا وقتی امپولش بزنن دردش میگیره_اخی عزیزم اگه تو قول بدی دیگه گریه نکنی منم بهت قول میدم یه جوری به مامانت امپول بزنم که اصلا دردش نگیره.

_مگه شما دکتری؟_بله با اجازه ی شما حالا ببینم قول میدی دیگه گریه نکنی.

با سرآستینش به سرعت اشکاشو پاک کرد و بالحن بامزه ای گفت:اره قول میدم فقط شما سریع برو از اون لباس سفیدا بپوش که بذارن بری پیش مامانم.


romangram.com | @romangram_com