#گریان_تر_از_گریان_پارت_129
روی تختم دراز کشیدم و به چند ساعت پیش فکرکردم چه شب خوبی بود شیرینی این خبر تلخی تمام گذشته رو برام از بین برد.
چهره ی هومن اومد جلوی چشمم امشب یه شلوار لی مشکی به همراه یه تیشرت تنگ سورمه ای که بازوهای ورزشیشو به خوبی به نمایش میذاشت تنش کرده بود.
وقتی صنم داشت درمورد ر*ق*صیدن من صحبت میکرد لبخند خیلی جذابی برلب داشت ولی نمیدونم چرا این لبخند رفته رفته جای خودشو به یه اخم کمرنگ داد حس میکنم دیگه اون نفرت قبلو نسبت بهش ندارم.ولی سرشب چه خرابکاری کردم.خب حداقل خداروشکر خودشم قورمه سبزی دوست داره و شاید یه کوچولو بهم حق بده.اصلا به اون چه والا.سعی کردم ذهنم رو از افکار بیهوده پاک کنم تا بتونم بخوابم.
.
کمی از قهوه ام خوردم و به مهرسا چشم دوختم از وقتی فهمیده بود قراره یه داداش یا خواهر کوچولو به جمعمون اضافه بشه خیل خوشحال بود.
خداروشکر سنش اینقدری بود که وجودیک بچه ی دیگه روش تاثیر منفی نذاره.مهرسا الان تقریبا دوازده سال داشت کمی دیگه از قهوه ام خوردم و خطاب بهش گفتم:مهرسا خاله جون بگو ببینم خوشحالی که یه نفر دیگه داره به جمعمون اضافه میشه؟.
لبخند گشادی زد و گفت:خیلی خاله جون دعا کن زودتر بدنیا بیاد..
از جام بلند شدم کیفم رو برداشتم و گفتم:قربونش برم وروجک خاله اگه شبیه تو بشه که خیلی ناز میشه_مرسی خاله جون..
romangram.com | @romangram_com