#گریان_تر_از_گریان_پارت_127

از جام بلند شدم و به همراه صنم رفتیم داخل.همه شامشونو خورده بودن و توی سالن مشغول صحبت بودن.داداش با دیدن من لبخندی زد و رو به مارال گفت:اینم از هستی خانوم حالا میذاری من این خبرو به جمع بدم یا نه دارم دق میکنم_از بس کم تحملی بله بفرما بگو...رفتمو کنار مارال نشستم همه سکوت کردن داداش که تابحال اینقدر سرحال و مهیج ندیده بودمش با لبخند گفت:

میتونین سه تا حدس بزنین...صدای اعتراض همه بلند شد.من گفتم:داداش جون تو رو جون هستی اذیت نکن دیگه مردیم از کنجکاوی._باز تو جون خودتو قسم دادی..خیله خب چاره ای نیست مجبورم بگم...کمی مکث کرد و گفت:میخواستم بهتون بگم که مارال سه ماهه بارداره...ابتدا کمی سکوت و سپس بلند شدن صدای شادی و تبریک های جمع.من هنوز توی شوک بودم مارال باردار بود پس چرا من نفهمیده بودم.

پس قضیه ی شمالم به همین دلیل بود چون ما یه جورایی رسم داشتیم یه نفر که باردار میشد یه مهمونی ترتیب میدادیم و همه رو دعوت میکردیم معمولا هم این مهمونی توی شمال برگزار میشد تا همه ی اقوام ساکن مکانهای مختلف به این وسیله اب و هوائیم عوض کنن.

با صدای صنم به خودم اومدم:هستی توی شوکی هنوز؟_هان...راستش اره خب خبر خیلی ناگهانی و خوشحال کننده ای بود من واقعا نمیدونم الان باید چیکار کنم_هیچی باید پاشی یه دور برامون بر*ق*صی.ضربه ای به پهلوش زدم و چشم غره ای براش اومدم.لبخندی زد و رو به جمع گفت:چرا خجالت میکشی همه خودیَن تو که از ر*ق*صیدن ابایی نداری هروقت خوشحال میشی شروع میکنی میر*ق*صی یادتونه وقتی کنکور قبول شد جلو همه شروع کرد به ر*ق*صیدن یا وقتی اون سالی که جهشی خونده بود فکر کنم اول دبیرستان بود رو با نمره ی عالی پاس کرد اونجاهم جلوی همه ر*ق*صید.

کلا شیده جون هستی عادتشه وقتایی که یه خبر خوش بهش میدن شروع میکنه به ر*ق*صیدن باید توی اون مواقع ببینیش.

هستی تورو جون من پاشو یه کم برامون قر بده دیگه.

_صـــــــــنم کافیه...مهرداد و داداش با هم:خب راست میگه هستی بلند شو.

مارال:وا هستی تو که خجالتی نبودی هستی و سرخ و سفید شدن بعیده به خدا_ولی من خجالت نکشیدم فقط تا یک ساعت بعد از خوردن غذای سنگین نباید فعالیت محرک انجام بدی همین منم که معده ام به خودی خود مشکل داره وای به حال اینکه الان بخوام چنین کاریم انجام بدم.

romangram.com | @romangram_com