#گریان_تر_از_گریان_پارت_121
درهمون لحظه داداش گفت:راستی هومن جان به خانواده برای اخر هفته خبر دادی؟
_اره گفتن حتما مزاحم میشن_خب خدا رو شکر شما چی شیده خانوم به مامان گفتین.
_بله ولی مامان گفتن هنوز یه سری از کاراشون توی شیراز ناتموم مونده اگه بتونن حتما میان.
_بهشون بگین سعی کنن بیان هم یه اب و هوایی عوض میکنن و هم خستگی این چند وقت از بین میره_چشم حتما بهشون میگم.
بله بله مگه اخر هفته چه خبر بود اینا دارن چی میگن با لحن پرسشگر و البته متعجی پرسیدم:ببخشید داداش مگه اخر هفته چه خبره؟
_مارال شما هنوز به هستی اطلاع ندادی؟_وای نه یادم شد بعدم هستی اصلا اینروزا خونه نبوده که بخوام بهش خبر بدم.
داداش رو به من گفت:حق با ماراله ولی حالاهم دیر نشده اخر هفته قراره همه با هم دوسه روزی بریم شمال یه اب و هوایی عوض کنیم خسته شدیم از این همه هوای الوده ی تهران.لبخندی زدمو گفتم:اهان خب ایشاا.خوش بگذره.
با این حرف من همه ساکت شدن داداش گفت:مگه تو نمیای هستی؟_من فکر نمیکنم بتونم بیام اینروزا سرم خیلی شلوغه..مارال:داره شوخی میکنه جدی نگیرین.
romangram.com | @romangram_com