#گشت_ارشاد_پارت_298

مادرش رو اونجا نديد دلهره همه ي تنش رو برداشت و با عجله به سمت پرستاري رفت

شايسته: خانم پرستار باباي من چرا تو سي سي يو نيست ؟تو رو خدا راستشو بهم بگيد حالش بد شده؟

پرستار لبخند مهربوني زد و گفت:نترس عزيزم به لطف خدا حالش بهتر بود بردنش بخش

شايسته با شادي خودشو به مادرش رسوند و کلي تو بغل مادرش اشک شوق ريخت

پيش پدرش رفت و دستاشو براي اولين بار بعد چند سال تو دست گرفت

حاجي بي رمق تکوني به پلک هاش داد و گفت:تويي شايسته خوبي بابا؟

شايسته فقط لبخندي مهمون نگاه پشيمون پدرش کرد

از جاش بلند شد و بعد خداحافظي به سمت خونه رفت امير حسين نتونسته بود با خوابش بجنگه سردردش هم ديوانش کرده بود و قرصي خورده بود و خوابش برده بود

شايسته بوسه اي روي گونه ش زد و براي شام غذاي مفصلي گذاشت

حمام رفت و دوش گرفت و لباس مرتب و تميزي پوشيد

ساعت حدود 9 شب بودکه امير از خواب بلند شد بوي غذا تو خونه پيچيده بود

romangram.com | @romangram_com