#گشت_ارشاد_پارت_297


امير بازم حرفي نزد و سر به زير و شرمزده سوار ماشين شد و به سمت خونه رفت احساس تلخ شکست داشت

شايسته اما دلش براي اين نگاه شرمزده کباب شده بود دلش ميخواست بي وقفه و فارغ از غم دنيا تو نگاه امير غرق بشه

به سمت نمازخونه رفت و وضو گرفت و نماز خوند براي ارامش دلش

از نظر اون امير تقصيري نداشت از خودش و اعتماد بي جاش دلخور بود

تسبيحي که خانم جون بهش داد رو تو دستش گرفت و نگاهشو به اسمون دوخت

قطرات اشکش بي محابا ميريختند

شايسته:خدايا ميدونم بنده ي بدي بودم ولي تو انقدر بزرگ بودي که منو از لجن زار بيرون کشيدي

خدايا خودمم مقصر بودم فقط حاجي و بقيه تقصير نداشتند

حالا هم حال حاجي رو بهتر کن و زندگي من و امير حسين رو حفظ کن

سجده طولاني کرد و با دلي که حالا لبريز از ارامش بود به سمت سي سي يو رفت


romangram.com | @romangram_com