#گشت_ارشاد_پارت_293
رها:يه دختري بود که خيلي فقير بود مثل توي غصه ها و تو دلش منتظر بود که شاهزاده ي سوار بر اسب سفيد بياد و اونو از اون زندگي نکبتي خلاص کنه
ولي وقتي ديد که هر روز داره بزرگتر منيشه و از شاهزاده هم خبري نيست تصميم گرفت خودش بره دنبالش بگرده
ولي وقتي وارد دنياي بزرگ ادم پولدار ها شد به يه شاهزاده قانع نشد و دلش ميخواست انتقام نداريشو از همشون بگيره
ولي ادم فقير انگار سرنوشتش لجن گرفته شده پدرش اونو به طلبکارش فروخت و خودشو و مادرش و خواهرش فرار کردند
اون موند و ادم هايي که حتي از نفسشون تعفن بلند ميشد
درست بود که خيلي خودشو تو ادم پولدار ها گم کرده بود ولي پاکي و نجابتش هنوز دست نخورده بود
ولي اون لاشخور ها حتي به پاکيش هم رحم نکردند و اونو مثل يه گرگ درنده از بين بردند
حالا اون مونده بود با تني که احساس کثافت ميکرد و روحي که بوي تعفن ميداد
اره حالا ياد گرفته بود که چه جوري بايد با باطن کثيف ولي ظاهر عالي جلوي همه بره
حالا که اب از سرش گذشته بود چه يک وجب چه ده وجب
romangram.com | @romangram_com