#گشت_ارشاد_پارت_292
هر چقدر به شماره ي اتاق نزديک تر ميشد طپش قلبش بيشتر ميشد نفسش بالا نميومد احساس تنگي نفس ميکرد
نرسيده به اتاق دستشو به ديوار گرفت تا يه ذره حالش بهتر بشه
نميدونست رها چي ميخواد بهش بگه ولي الان از همه چي مهم تر براش اين بود که بدونه اونو و امير حسين از کجا همديگرو ميشناسن
در اتاق رو باز کرد و نگاهي به رها کرد
روي تختش نشسته بود و نگاه خيره ش روي پنجره رو به روش بود
شايسته:سلام
رها روشو برگردون و نگاهي به شايسته انداخت و جوابش رو زير لب داد
به امير قول داده بود خودش اتفاق هايي که افتاده رو براي شايسته بگه
شايسته:امير حسين گفت که کارم داري؟اره؟
رها:اره ميخوام برات قصه تعريف کنم بيا بشين
شايسته اب دهنشو به سختي قورت داد و توي دلش دعا کرد که حرف بدي نشنوه
romangram.com | @romangram_com