#گشت_ارشاد_پارت_289
باهم دوست شديم رابطه مون خيلي باهم قوي شد امير مرد واقعي بودن رو بهم نشون داد
بعد رو به شايسته گفت:شوهرت خيلي مرده قدرشو رو بدون حالا هم پاشو برو خونه من ميمونم
شايسته با اشک نگاهي به فرزين کرد و گفت:نه نميتونم دلم پيششه به مامان قول دادم تو برو
اصرار فرزين فايده اي نداشت و شايسته پيش حاجي موند سرشو به ديوار تکيه داد و به حرفاي فرزين فکر کرد و خيلي دوست داشت بدونه امير چي کار کرده که اونو انقدر تغيير داده
و به رها فکر کرد و اينکه امير اونو از کجا ميشناسه
با هزار جور فکر مزاحم همون جا روي صندلي خوابش برد
امير حاج خانم و شکوفه رو رسوند خونه و يه ذره خوردني گرفت و به سمت بيمارستان برگشت
نگاهش به شايسته افتاد که همون جا روي صندلي خوابش برده بود اروم کنارش نشست و موهاشو که بيرون ريخته بود توي شال ش داد
شايسته اروم از خواب بيدار شد و گفت:واي امير چرا برگشتي ؟ديشب که پاي ديگ حليم بودي از صبحم که داري يه سره ميدوئي خسته شدي اقايي
امير نتونست از لحن پر محبت شايسته به راحتي بگذره بوسه اي به دستش زد و گفت:قربون دل مهربونت برم من عزيزم نميتونستم تنها بزارمت خانومي
romangram.com | @romangram_com