#گشت_ارشاد_پارت_285


محبوبه خانم به رو به روش خيره شد و گفت:اون از اون منصور از خدا بي خبر که هم ابروي ما رو برد هم اين بچه رو نابود کرد اونم از اين فرهاد بي شعور

شايسته:فرهاد مگه چي کار کرده ؟

محبوبه:پسره ي از خدا بي خبر گند بالا اورد انقدر حاجي بهش ميدون داد تا بي چارمون کرد

هفته ي پيش نشسته بوديم که زنگ خونه رو زدند يه دختر بچه ي دبيرستاني اومد جلوي در خونمون

مثل بيد ميلرزيد و گريه ميکرد ميگفت از فرهاد حامله شده حالا چه جوري به پدر و مادرش بگه و اصرار داشت بايد حتما بريم خواستگاريش

هيچي حاجي هم فرهاد رو برد تو اتاق با زور تهديد فهميد بله کار خودشه

دختره هم نميدوني چقدر ساده و بچه بود نميدوني

قلبش نتونست دووم بياره و سکته کرد

شايسته سري تکون داد و به سمت پنجره ي سي سي يو رفت و نگاهي به حاجي که روي تخت خوابيده بود انداخت از اون همه ابهت ديگه خبري نبود فقط يه تن بيمار بود و صورتي که رنجشش از پشت پنجره هم پيدا بود

به سمت مادرش رفت و گفت:پاشو عزيزم گلم برو خونه استراحت کن من ميمونم پيشش


romangram.com | @romangram_com