#گشت_ارشاد_پارت_283


شايسته دقيقا به حرف هاي خانم جون گوش ميکرد و بوسه اي به صورتش زد و گفت:چشم حتما

خانم جون:بازم پيشم بيا شايسته ي من

شايسته:حتما ميام خانم جون

خانم جون عصا زنون خودشو به امير حسين رسوند و سفارشات لازم رو بهش کرد

و اولين چيزي که گفت اين بود از زنت هيچ وقت چيزي رو پنهان نکن که يه چنين شرايطي براتون پيش بياد

و امير هم چشم بزرگي گفته بود و با وجود اينکه دوست نداشت شايسته چيزي از رابطه ش با رها بدونه ولي نميتونست دروغ هم بهش بگه و قرار فردا رو با رها براش گذاشته بود

با دکتر رها صحبت کرده بود و از نداشتن ايدزش مطمئن شده بود ولي هنوز هم درگير اين فکر با خودش بود که از اين فرصت دو باره اي که خدا بهش داده بود باز چه جوري استفاده ميکنه

از اهالي محل خداحافظي کردند و سوار ماشين شدند که به سمت خونه برن

دو تايي غرق تو افکار خودشون بودند که موبايل شايسته زنگ خورد

شايسته گوشي رو جواب داد و چشماش رنگ نگراني گرفت سريع قطع کرد و رو به امير گفت :بريم بيمارستان نزديک خونمون


romangram.com | @romangram_com