#گشت_ارشاد_پارت_282
شايسته عصبي تر و کلافه تر از قبل گفت:با تو ام ميگم رها رو از کجا ميشناسي ؟
امير نگاهي بهش کرد و گفت:بهتره از زبون خودش بشنوي
حالا هم بيا بريم شمعمونو روشن کنيم و دست هاي شايسته رو تو دست هاي قوي و مردونه ش گرفت و برد
شايسته با فکري که هزار جور علامت سوال و فکر هاي مختلف توش وجود داشت همراه امير رفت
دو تايي تو خلوت شمع هاشون رو روشن کردند
و شايسته بالاخره تصميم گرفت بعد ده شب به خونه ي خودش برگرده
پيش خانم جون رفت و خودشو تو بغلش انداخت اون حس نگراني و دلهره اي که داشت با عطر ياس تن خانم جون کم تر شده بود
شايسته:خانم جون ببخشيد من خيلي مزاحمت بودم اين چند روز
خانم جون:الهي فدات بشم مادر مراحم بودي منم از تنهايي در اورده بودي
بعد زير گوش شايسته زمزمه کرد:دخترم قدر شوهرت و زندگي که خدا بهتون هديه کرده بدون و سر مسائل الکي بهم نريزش
خيلي ها رو ميشناسم که در حسرت همين زندگي که شما داريد دارن ميسوزن دخترم
romangram.com | @romangram_com