#گشت_ارشاد_پارت_281


امير کمي دورتر از همه ايستاده بود و غرق تو فکر خودش بود

ته دلش ترس عجيبي داشت و با خودش فکر ميکرد شايسته چه تصميمي بالاخره ميگيره

از طرف ديگه فکر رها رو ميکرد و قولي که ازش گرفته بود و به منصور که سعي ميکرد خودشو با هزار جور پارتي بازي در بياره

سخت تو فکر بود که دست شايسته روي شونه ش نشست

با لبخند نگاهي بهش کرد و گفت:جانم عزيزم کاري داري باهام بانو ؟

شايسته سرشو پايين انداخت و گفت:مياي باهم بريم شمع روشن کنيم؟

چشماي امير حسين برقي زد و گفت:اره عزيزم چرا که نه

ولي لبخند روي لبش براي چند دقيقه رفت و جدي رو به شايسته گفت:تو فردا بايد بري و رها رو ببيني يه حرفايي هست که ميخواد بهت بگه

شايسته با حيرت نگاهي به امير انداخت و خفه پرسيد :تو رها رو از کجا ميشناسي؟

امير سکوت کرد و به رقص شعله هاي شمع خيره شد


romangram.com | @romangram_com